|
قلم را میگذارم روی دفتر اشک میریزم بدون تو ببین دارم مکرر اشک میریزم به تنهایی گرفتارم، تو رفتی آه غم دارم ببین با دست بسته بی صداتر اشک میریزم تمام شهر دلگیر و دلم از مردمش سیر و نگاهم خیره بر دیوار بر در اشک میریزم کسی اینجا نمیفهمد پرم از بغض از گریه دو دست مهربانت را بیاور اشک میریزم فقط قرآن که میخوانم دلم آرام میگیرد ولی تا میرسم هر شب به «کوثر» اشک میریزم
[ چهارشنبه 6 اردیبهشت1391 ] [ 0:51 ] [ زهرا اسماعیل گل ]
فصل اول: زندگی زندگی از دریچۀ قلبت، مثل خورشید صبح پاییز است آفتابش بلند و رؤیایی، سوز و گرمای آن دلانگیز است آخر قصههای هر شب تو، غولها روسیاه و دربندند بس که سرتاسر قلمرو تو، ماهپیشانی و پریخیز است اخمهایت مترسک این باغ، پاسبان حدود گندمزار خندههایت طراوت باران، قوّت قلب سبز جالیز است هر چه میخواهی آسمان بردار! بال پرواز تازه نوبر کن! موسم مورد علاقۀ توست؛ فصل «گنجشکهای پاییز» است طبق قانون جاذبه برگرد، پای تخته قدم بزن که هنوز سیبهای زمینشناسی تو، روی جغرافیای این میز است
فصل دوم: ... تازه بعد از خزان گیسویت، روزی از عشق زاده خواهی شد فارغ از جسم فارغ از ترکیب، عین تجرید ساده خواهی شد بین میدان رقص اجزایت، مرگ یک کهربای جادویی است در پی جذب و دفع شعبدهاش، دست آخر بُراده خواهی شد تا تویی همپیالۀ آتش، تا تویی همقبیلۀ ققنوس دم به دم از درون خاکستر، محض پرواز زاده خواهی شد زندگی یک قطار پرسرعت، بر روی ریلهای پرپیچ است روزی از ایستگاه آخر آن، خوش و خرّم پیاده خواهی شد موسم مورد علاقۀ توست؛ فصل «گنجشکهای پاییز» است عاقبت بیگمان همین ایّام، دست تقدیر داده خواهی شد
[ دوشنبه 21 آذر1390 ] [ 22:24 ] [ اميرحامد وليان ]
جنس قلم باید فقط از نور باشد
[ چهارشنبه 18 آبان1390 ] [ 12:2 ] [ زهرا اسماعیل گل ]
|
||